دختران فراری معصومترین بزهکاران فردا!

گزارش زیر را یکی از همکاران خوب من در نشریه نخست نوشته و در وبلاگش قراردادهاست. بسیار زیبا و تاثیرگذار. بخوانید:

۱ : ساعت کمی از 11:30 شب گذشته, دخترک با کوله پشتی نه چندان کوچکش با قیافه ای که خستگی و کلافگی از آن فریاد میزند برای دهمین بار طول پارک را قدم می زند .آرایشش را که تا ساعت پیش کمی عجیب به نظر می رسید , با نفرت از روی صورتش پاک میکند,مستاصل و کلافه روی نیکتی لم می دهد و با دیدن نگهبانی که از دور با سرعت به سمتش می آید , پا به فرار می گذارد . از صبح تا به حال این چهارمین فرار اوست . دو بار از دست پلیس ,یک بار از دست این نگهبان پارک و اولین بار هم که ... از خانه!!! دیگر نمی تواند با آسایشی که صبح در خیابان پرسه میزد ,طول خیابان را پیاده روی کند و به رویاهایش بیندیشد. چشم و گوشش ناخودآگاه نسبت به هر چراغ گردان و صدای آزیر واکنش نشان می دهد .آشفته و به هم ریخته چشمانش را مرتب به این سو آن سو می دواند و خودش بهتر از هر کس دیگری می داند که ته این جاده برای سرابی بیش نیست .
او فقط 16 سال دارد و هیچکس هم نمی داند که چه فاجعه ای در انتظار اوست .شاید خستگی جانش را به لبش برساند و به پیشنهاد یکی از این دلالان محبتی که از صبح تا به حال توی خیابان و پارک و یا حتی پشت فرمان اتوموبیل هایشان به او وعده سرپناه و غذای لذیذ و پول داده اند ,پاسخ مثبت بدهد .خوب در این صورت که حسابش با کرام الکاتبین است . شاید 2 ماه دیگر او را در یک فاحشه خانه در جنوب شهر و یا در فرودگاه به مقصد دوبی دستگیر کنند, البته اگر همان وز های ابتدایی به قتل نرسد و جنازه سوزانده اش در یکی از کانال های اطراف شهر پیدا نشود .
گمانه زنی بعدی که چندان باجی به اولی نمی دهد شاید این باشد که وارد یکی از باند های بزهکاری ,مانند قاچاق مواد مخدر ,؛ یا سرقت بیفتد و روز ها کارش بشود دزدی و قاچاق و شبها هم عروسک خیمه شب بازی مردان باند !
اصلا شاید او, تصویر دیروز یک زن خیابانی است که به خاطر ابتلا به ایدز و یا از فرط افسردگی دست به خود کشی زده .
(( 14,15 ساله بودم که به امید رهایی از کتک هایی که در خانه می خوردم , به خیابان زدم . همان شب اول گیر یک مرد پفیوز افتادم و.... می دانید کاسه ای که افتاد و شکست دیگه کاسه نمی شه ...این شد که من الان اینم ...) این جملات لیلا زن 33 ساله ای بود که در یک مصاحبه خواندم و در راستای اثبات مدعای قبل آوردم.
متاسفانه حق با لیلاست . شب اول پس از فرار تمامی دخترانی که از خانه می گریزند, به علت خستگی و گرسنگی و مهم تر از آن وحشت زدگی از جمعی که تا دیروز به عنوان شهروندانی مبادی آداب با او مواجه می شدند و امروز خود را به صورت گرگ هایی در لباس میش می نمایانند, از کرده خود پشیمان می شوند و دلشان می خواهد به خانه اشان باز گردند . در همین لحظه سرنوشت ساز است که تقابل سنت و مدرنیزم خود نمایی می کند . 90 درصد از دختران فراری در کشور های به اصطلاح مدرن بدون هیچ مشکل حادی (از جمله مزاحمت های خیابانی و نتبیه های خشن والدین )به خانه هایشان باز می گردند و دیگر هرگز خیال فرار را از سر نمی گزرانند و ولی در کشوری همچون ایران 90 درصد از این دختران به علت وحشت ازواکنش خانواده و یا به دلایل اسف باری همجون رابطه نا مشروع و متجاوزانه که در همان ساعات اول فرار به او تحمیل شده است دیگر هرگز رنگ خانه و خانواده را به خود نمی بینند. البته خوب است دوباره به یاد بیاوریم بحث از دختر بچه ای 14 , 15 ساله است که طبق قوانین اغلب کشور ها ی دنیا , رابطه جنسی اجباری با وی علاوه بر حکم تجاوز به عنف , مجازات های بند کودک آزاری را نیز در بر میگیرد ولی د رایران از همان لحظه که انگ فراری بر او می خورد انگار شناسنامه انسانی اش باطل شده و مستحق هر نوع آزار و شکنجه و تجاوزی است و با فرد خاطی (اگر بتوانند او را گیر بیندازند ) بر خوردی به مراتب کوچکتر از جرم او میکنند .
ختم کلام اینکه کاش جایی بود که به واقع چنین دخترانی را پناه می داد .کاشکی درب هتل ها و مسافرخانه ها بر روی یک زن تنها بسته نبود .کاش وقتی یک زن (بخوانید دختر بچه !) مورد انواع خشونت ها قرار میگرفت ,می توانست به یک مرجع قانونی پناه ببرد .کاش لااقل دختران جوان شماره اورزانس اجتماعی (123) را می دانستند و مهم تر از آن فرهنگ مبارزه برای حقوق خودشان و مقابله با زور در خانواده را آموخته بودند .کاش خانواده ها جسارت پزیرش اشتباهاتشان را داشتند و هرگر چتر حمایت خود را از دخترشان (حتی اگر دیگر باکره نباشد!)دریغ نمی کردند .کاشکی مردان ایرانی یادشان باشد که یک دختر نگون بخت فراری اصلا طعمه خوبی برای یک هم آغوشی لذت بخش نیست ! کاش ..
2 : ا زدین داری همین یک کلام را آموخته ام
نترسم و نپرستم
همین باعث شده ظلم ستیز باشم و استبدا دگریز

/ 0 نظر / 35 بازدید